|
يكي مرغ بر كوه بنشست و خاست
چه افزود بر كوه يا زو چه كاست
من آن مرغم و مملكت كوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من
( نظامي )
+ نوشته شده توسط گارودمانا در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت
8:3 بعد از ظهر |
بزرگا ! جاودان مردا ! هشيواري و دانايي نه ديروزي كه امروزي ، نه امروزي كه فردايي
همه ديروز ما از تو ، همه امروز ما با تو همه فرداي ما در تو كه بالايي و والايي
...
به گردت شاعران انبوه و هر يك قله اي بشكوه تو اما در ميان گويي دماوندي كه تنهايي
...
ز ديگر شاعران خواندم مديح مستي و ديدم خرد مستي كند آنجا كه در نظمش تو بستايي
...
چو دست حرب بگشايند مردان در صف ميدان به سان تندر و تنين همه تن بانگ و هرايي
...
پناه رستم و سيمرغ و افريدون و كيخسرو دليري ، بخردي ، رادي ، توانايي و دانايي
...
پناه آ رند سوي تو ، همه ، در تنگنايي ها تويي سيمرغ فرزانه كه در هر جاي ملجايي
...
طخارستان و خوارزم و خراسان و ري و گيلان به يك پيكر همه عضويم و تو انديشه ي مايي
...
يكي كاخ از زمين افراشته در آسمان ها سر گزند از باد و از باران نداري كوه خارايي
...
هماره از تو گرم و روشنيم ، اي پير فرزانه ! اگر در صبح خرداد و اگر در شام يلدايي
حكيمان گفته اند : " آنجا كه زيبايي ست بشكوهي ست " چو دانستم تو را ، ديدم كه بشكوهي كه زيبايي
چو از دانايي و و داد و خرد ، داد سخن دادي مرنج ار در چنين عهدي ، فراموش بعمدايي
ندانستيم و نداستند قدرت را و مي دانند، هنرسنجان فرداها كه تو فردي و فردايي
بزرگا ! بخردا ! رادا ! به دانايي كه مي شايد اگر بر ناتوانايي هاي اين خردان ببخشايي.
( دكتر شفيعي كدكني )
+ نوشته شده توسط گارودمانا در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت
1:17 قبل از ظهر |
|
|